X
تبلیغات
چهره بلاگ
تاریخ : جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : pari

سلام دوستان خوب هستین بلاخره دورو برم خالی شد تونستم بیام اینجاو و یه پست بزارم

11 اردیبهشت بلاخره اونروز فرارسید روزی که من با تمام وجود منتظرش بودم و واسه این روز خیلی دعا کردم بلاخره خدا دعاهامو شنید دوتا عاشقو به هم رسوند از خدا به خاطر این همه لطف و کرمی که در حق من داشت هر روز شکر میکنم خب بگذریم بلاخره  من و مهدی 11 اردیبهشت برای یه عمر با هم بودن محضر رفتیم دوستان جای تک تکتون خالی بود هیچ وقت اونروز از یادم نمیره روزهای طلایی یه انسان تو عمرش همین روزها میتونن باشن. همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که خودمم نفهمیدم چی شد چطور شد که با کسی که انقدر دوستش داشتم و دارم ازدواج کردم الانم باور نمیکنم فکر کنم این یه معجزه باشه اره یه معجزه درست زمانی که داشتم ازش ناامید میشدم و دنبال راه چاره ای بودم که اونو از ذهنم بیرون کنم خدا یه معجزه ای کرد و به جای اینکه اونو از ذهن و دلم درش بیارم کاری کرد که تا اخر عمرم اونو عشقشوتو دلم داشته باشم خدایا هزاران شکر............... چقدر خوبه که ادم با کسی که دوستش داره و دوسم داره ازدواج کنه و باهاش یه زندگی نو بسازه یه خانواده هرچقدر بگم باز نمیتونم همه ی احساست درونمو بهتون بگم خودتون باید تجربه کنین و ببینین چقدر شیرینه. بگذریم اونروز کل فامیلمون تعجب کردن هیچ کس تصورشو نمیکرد که من ازدواج کنم اونم با شخص اشنایی که کل فامیلای بابام میشناختنش البته فامیلای اونطرفم تصور نمیکردم مهدی ازدواج کنه اخه هی به همه میگفته 40 سالگی ازدواج میکنه بلاخره اقا هنوزم که هنوزه هم فامیلای اون (حتی خواهراش) و هم فامیلای ما میگن شماها با هم دوست بودین باورشون نمیشه من و مهدی هیچ رابطه ای با هم نداشتیم فقط از دور همدیگرو میخواستیم البته بهشون حق میدم زوجی که تو عرض نیم ساعت چنان با هم صمیمین که انگار سالها با هم بودن شک برانگیزه اخه چیکار کنیم دست خودمون نیست دیگه سرتونو به درد نمیارم هر چقدر بنویسم نمیشه کل ماجرارو تعریف کرد دوستان همتونو به خدا میسپارم شاد باشین تا پست بعدی خداحافظظظظظظظظظظظظظ 


اینم عکس حلقه هامون (محضر)






تاریخ : دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391 | 04:39 ب.ظ | نویسنده : pari

سلام بچه ها میدونم خیلی وقته که پست جدید نذاشتم و اینجا حسابی گردو خاک گرفته دلم براتون تنگ شده بود 

یاد اخرین پستم افتادم که گفته بودم میرم مزدوج شم خوشبختانه یا بدبختانه خواستگارم ارشد برق قدرت قبول شد و مراسم به بعد موکول شد بی خیال خودم از این موضوع خوشحالم برام سخت بود که از دوران مجردیم خداحافظی کنم ولی خب از یه طرفم دلم براش پر پره  نمیدونم همه ی پسرا این همه حرف دخترارو جدی میگیرن تابستون که واسه عروسی خواهرش رفته بودیم کرج پیش مهدی بهش گفتم من میخوام ارشد بخونم و ادامه تحصیل بدم میدونی اون موقع که این حرفو میزدم واقعا از ته دلم نبود اونم فکر کرد که من واقعا میخوام اون ارشد بخونه بابا ما یه حرفی وسط جمع زدیم تا ضایع نشیم تو چرا جدی گرفتی خیلی برام جالب بود که یه پسر این همه به حرف دختر (البته زن) آیندش فکر میکنه قربونش برم من به خاطر این کارش منم رشته ی ورزشیمو عوض کردم رفتم سراغ ورزش رزمی تکواندو البته شنا باز سرجاشه ولی مثل سابق زیاد تمرین و کار نمیکنم  میخوام مثل شوهرم مربی رزمی کار باشم ای کاش روزی بشه که دوتامون با هم مسابقه بدیم ببینم هاپکیدو میبره یا تکواندو ههههه

فعلا بای ایام به کام بازم میام ا



تاریخ : شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1391 | 06:11 ب.ظ | نویسنده : pari

سلام بردوستای گلم  ماه رمضونم داره تموم میشه باورم نمیشه 

یه ماه به همین راحتیو زودی گذشت راستی پیشاپیش عیدو تبریک میگم     

این دفعه اومدم یه خبری  بهتون بدم شهریور ماه قراره دیگه از زندگی مجردی برای همیشه خداحافظی کنم خیلی دلم واسه مجردیام تنگ میشه

حیفم میاد از زندگی مجردی واسه همیشه خداحافظی کنم ولی همیشه که نمیشه مجرد بمونم و از ازدواج شونه خالی کنم به خاطر همین برای اولین بار یه تصمیم بزرگ تو زندگیم گرفتم امیدوارم که هیچ وقت از این تصمیمم پشیمون نشم الان میگیدآی پریه آب زیر کاه هی میگی من عاشق نیستم ولی الان یه نفرو پیدا کردی داری باهاش مزدوج میشی راستشو اگه بخواین بدونین 3 سال پیش یه خواستگار داشتم که اون موقع هیچ علاقه بهش نداشتم و حتی ازش بدم میومد اخه اون موقع ها زیاد نمیشناختم فکر میکردم از این پسراست که فقط ظاهرشون و حفظ میکنن و لی باطنن یه آدم دیگن بعدجریان خواستگاری ما به حدی با خونواده ی اینا صمیمی شدیم که نگو

البته فامیل دورمونن ولی زیاد باهاشون رفت و آمد نداشتیم که تو این سه سال اوج رفت و آمد بود  ولی از پدرو مادرمون به خاطر اینکه این فرصتو به ما دادن خیلی ممنونم تو این مدت رفتار همو  از دور  زیر نظر داشتیم و زیر یه سقف همدیگرو خیلی خوب شناختیم از خدا به خاطر این فرصتی که بهم داد تا شریک زندگیمو بشناسم خیلی ممنونم ولی با وجود این چیزا الان دو دلم و احساس نگرانی میکنم  نمیدونم آینده میخواد چی بشه از این مترسم

که از انتخابم پشیمون بشم ولی وقتی به عشق پاکی که بینمون هست فکر میکنم همه ی مشکلات برطرف میشه و تنها چیزی که میخوام عشق اونه.......  بی خیال دیگه زیاد سرتونو به درد نمیارم فکر کنم سری بعد که میام مزدوج شده باشم خداحافظ همگی ایام به کام



تاریخ : جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1391 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : pari

سلام بر دوستان گلم امیدوارم هر جا که هستین خوش و خرم باشین 

میدونم فصل امتحاناته و حسابی استرس دارید که ایا فلان جزورو تموم میکنم  

یا نه یا فلان درسمو پاس میکنم یا نمره ی خوبی میگیرم یا نه و....  

یادش اون شبا بخیر یه لحظه یاد شب های امتحانیمون تو خوابگاه باکری افتادم که حسابی بچه های اتاقمون شب های امتحان قاط میزدن و تخلیه هیجانی میکردن ازجمله این دخترا خودم بودم که هر شب ساعت 12تا 2 شب با بچه ها جیغ وداد میزدیم تا خواب از سرمون بپره بیچاره سرپرست خوابگاه نمیدونست چطور خوابگاهو کنترل کنه اونم حسابی قاط میزد فحشمون میداد ما هم کلی بهش میخندیدیم فحش های باحالی میگفت فقط مارو با باغ وحش مقایسه میکرد و اخرش نتیجه میگرفت که باغ وحش بهتر ازخوابگاهه دختراست  یادش بخیر چه روزای خوبی بودن امیدوارم شما هم مثل ما نشید و بشینید سر درسو مشقتون و فکر شیطنت رو از سرتون ییرون کنید و قدر این لحظه هارو بدونید دیگه زیاد وقتتونو نمیگیرم موفق باشید عزیزان

 

 

تاریخ : شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 | 06:11 ب.ظ | نویسنده : pari

سلام بر همه ی دوستان میدونم خیلی دیره و سال دیگه کهنه شد ولی خب سال نوتون مبارک امیدوارم سال خیلی خوبی برای هممون باشه و خنده از لبامون کم نشه  

نمیدونم چرا نسبت به این عید هیچ حسی نداشتم اصلا برام مهم نبود اولا که بچه بودیم همش میگفتیم عید کی میاد ولی این اواخرا میگفتم عید کی تموم میشه درکل 2 روز عیدو دوست دارم یکی اولش موقع تحویل که پدر بیچاره مجبوره عیدی بدهو دومی 13 بدر اخرش که میری تو دل طبیعت

بی خیال این حرفا امروز اومدم اینجا تا براتون یه اهنگ به نام عطش (سبک پاپ عاشقانه) بزارم که دایی جون (استاد بنده تو پیانو) زحمت پخششو به عهده ی من گذاشته همین دیروز تو استریو ضبط کردیم ودایی زحمت خوندنشو کشید امیدوارم که خوشتون بیاد حتما دانلود کنید باحاله

 

دانلود اهنگ Atash با کیفیت 320 

دانلود اهنگ با کیفیت 128 

  

دوستان در دانلود اهنگ از نرم افزار دانلود منیجر یا سایر نرم افزار ها استفاده نکنید اگه چنین نرم افزاری در کامپیوتر خود نصب کرده اید هنگام فعال شدنش برای دانلود کنسل را بزنید سپس در پنجره ی سیو از باز شده توسط خود ویندوز اهنگ را ذخیره کنید  

 

                                           فعلا خداحافظ



تاریخ : دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : pari

سلام بر دوستای خوبم دلم براتون خیلی تنگ شده بود وااای خدا از کی من اینجا نیومدم  

زندگی بهم مجال نمیداد بیام اینجا براتون بنویسم اخه سرم حسابی شلوغ بود وقتی نوشته های قبلی مو میخونم خندم میگیره اون موقع چقدر بچه بودمتو این مدت که اینجا نمی اومدم 

خیلی فکر کردم اخرش به این نتیجه رسیدم که ادم خودش باعث میشه که احساس تنهایی کنه عشق فقط بخشی از زندگیه نه همه ی زندگی پس نیازی نیست که به خاطر عشق از کل زندگیت بگذری  اگه خودت سرتو بندازی پایین و به خدا بسپاری خدا یکی رو جلوت درمیاره که میدونی تا اخر عمرت باهاشی و چنین عشقیه که پایدارتره این بار اومدم اینجا کمی خونه تکونی کنم با روحیه ای مضاعف و با دلی سرزنده اخی چقدر احساس ارامش میکنم حس راحتی بدون دغدغه فکر کسی دیگه دوستان شما هم تا دیر نشده غم و غصه رو کنار بذارید شاد باشید که زندگی زودگذره بعدا تا چشم باز کنید میبینید عمرتون اینجوری با غم و غصه گذشته اون موقع است که میگن خیلی ضرر کردی راستی دلم خیلی برای بروبچ دانشگاه تنگ شده امروز درست 1ماهه که فارغ التحصیل شدم ولی باز هر شروع یه پایانی داره خوبه که دانشگاه همیشه پایانی خوش داره به قول دوستم مفتی مفتی لیسانس گرفتیم



تاریخ : سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : pari

 

 

این بار میخوام یه حرفی بزنمو زودی برم بعضی از دوستان فکر میکنن که با یه دختر افسرده و شکست خورده طرفن اینو میگم تا کسی دیگه اینو نپرسه هر موقع دلم بگیره یا از دست آدما خسته بشم میام اینجا نترسید این جا کسی شکست نخورده یا کسی افسرده  نشده بعضی از شعرهارو به خاطر دوستهای اطرافم میذارم و با خودم میگم که چرا باید این  چنین باشه 

 

می گویم : سلام کسی جواب نمی دهد 

پس خدانگه دار می گویم 

شاید کسی از سر اتفاق 

دست هایش تکان بخورد 

فعلا بای دوستان



تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 | 01:30 ق.ظ | نویسنده : pari

شبی غمگین، شبی بارونی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندونست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد   

 

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن

 و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند!



تاریخ : یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : pari

زمزمه هایت آرام 

در گوشهایم از خواستنم می گفت

و چشمهایت آهنگ رفتن می زد

من غریبانه نگاهت می کردم

و تو عاشقانه ادامه می دادی 

 

 

دوستت دارم 

هرچه بیشتر می گفتی   

دستت سردتر می شد

خواب که از سرم پرید

چشمهایم را که باز کردم

تو دیگر نبودی!!!!!!!!!!!   

  

 



تاریخ : چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : pari

سوگند به واژه هایی که کبوتر وار به سوی تو پر میکشند؛ 

سوگند به دفترهایی که برگی برای نامه نوشتن به من هدیه میدهند؛

سوگند به چراغ ارغوانی که در خانه تو می سوزد؛

سوگند به نسیم هایی که از بیشه های مجهول آغاز میشوند و به دامن تو می رسند؛

سوگند به گلهای سرخی که زیر باران می رقصند؛ 

سوگند به صدای پرنده ها در وقت عبور؛

سوگند به رنگ سرخ خورشید هنگام غروب؛

سوگند... که بر سینه آسمان با همه ستاره هایش دست رد می زنم؛ 

به مرغ های بهشت نیم نگاهی هم نمی اندازم؛ 

جواب سلام آهوان را نمی دهم به شرطی که تو باز گردی و در کنارم باشی...

همیشه دوستت دارم............  

 



تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 | 03:31 ب.ظ | نویسنده : pari

وقتی دلت خسته شد دیگه خنده

معنایی نداره فقط می خندی... تا

دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت

را نبینند... وقتی دلت خسته شد دیگر حتی

اشک های شبانه آرامت نمی کنند... وقتی دلت خسته شد

فقط گریه می کنی... چون به گریه عادت کرده ای

ودیگر هیچ چیز آرامت نمی کند..... جز

دل بریدن.... ورفتن

دلمان خوش است.... که مینویسیم

و دیگران می خوانند و عده ای می گویند

آه چه زیبا.... وبعضی اشک می ریزند

و بعضی می خندند.... دلمان خوش است به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که از راست بودن قشنگترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند... یا کسی

عاشقمان شود.... با شاخه گلی دل می بندیم

و با جمله ای دل می کنیم.... دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی... و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود... چقدر

راحت لگد می زنیم.... و چه ساده

می شکنیم همه چیز را



تاریخ : شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389 | 06:51 ب.ظ | نویسنده : pari

او رفت و مرا در فکری بس عظیم باقی گذاشت..

بارها از خود پرسیدم که کجای کارم اشتباه بود؟؟؟؟!!!!!

دلبستن به او، امید لحظه های بودنم

خدا لااقل تو به من بگو کجای کارم اشتباه بود؟

آیا دوست داشتن انسانی دلفریب اشتباهم بود..

یا اعتماد به ادمی پلید به بلندای سرو که  

چشمانی خیره کننده  به رنگ دریا و به کوچکی مروارید و کدورت مرداب..

آیا دوست داشتن ادمی که از ادمیت بویی نبرده بود

به دلیل دوست داشتنم باید اینچنین پشت

این دیوارهای تنهایی بدون پنجره، پنجره ای رو به دنیا نشسته

و به زمانی که آزاد و رها بودم فکر می کنم

میاندیشم که چرا به او اعتماد کردم

 آری به او اعتماد کردم به کسی که زبانش با دلش یکی نبود

زبانش که حرف دلش را نمیزد

و من او را به خاطر اعتماد بی حد و اندازه ای که به او داشتم

در تک تک لحظه هایم که با هیچ کس تقسیم نکرده بودم شریک کردم

آری با او عشق را تجربه کردم با یادش زیستم ولی بی او خواهم مرد.....





تاریخ : چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1389 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : pari

خیلی وقته که واسم نامه ندادی /نه نگاهی نه پیامی و نه یادی

خیلی وقته که واسم پری نگفتی/ واسه مشکلام راه حل نگفقتی

خیلی وقته دیگه چشمک ستاره /شبا دوری مو به یادت نمیاره

خیلی وقته که نکردی هیچ سوالی/که ببینی دل من پره یا خالی

خیلی وقته که ازت خبر ندارم /خیلی وقته رو دلت اثر ندارم

خیلی وقته پیش چشم تو بدم من/ببینم مگه بهت حرفی زدم من؟

واست امشب فال مولانا گرفتم/می دونم نمی گیرن اما گرفتم

در اومد قصه ی نی درد جدایی/منو کاش ببخشی اما بی وفایی

خیلی وقته ننوشتی توی نامه/دوس دارم عاشقی تو بدی ادامه

خیلی وقته اسممو صدا نکردی / آخر نامه واسم دعا نکردی

خیلی وقته منم از دست تو خستم/چمدوون دل دیوونمو بستم

خیلی وقته رسیدم به این حقیقت/اونجاها انگار عوض شده سلیقت

راستشو بخوای دلم واسه خودم سوخت/که یه عمرچشای خسته شو به در دوخت


گفتم اینها رو واسه تو بنویسم/با دل شکسته با چشای خیسم





تاریخ : سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : pari

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود



دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن


وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد



تاریخ : دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389 | 11:30 ق.ظ | نویسنده : pari

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

دوسش داری



تاریخ : پنج‌شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1389 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : pari

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که صبر کن و گوش به من دار گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خو بیست ولی تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی خدا پشت و پناهت به سلامت!!!!

 بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست!!






تاریخ : پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1389 | 08:05 ب.ظ | نویسنده : pari

 امشب چه دلتنگم ، چه غم آلود ، چه افسرده

 اینک بیشترین سنگینی را در خود احساس می کنم

 در اتاق تاریک و غم گرفته ام نشسته ام

 نمی دانم با این همه تنهایی چه کنم

 با این همه غصه و غم و یک اتاق خالی

 یک دنیا بغض یک کوه غم نمی دانم به آینده بیاندیشم

 یا به گذشته هایم فکر کنم دیگر توان فکر کردن را هم از دست داده ام

 نمی دانم به کجا پناه برم

 منم ویک اتاق تاریک و دنیایی از رازهای سر بسته

 کاش غرورم اجازه گریستن را میداد تا با اشکهایم جویباری روان سازم

 و اتاق مرده ام را با اشکهایم جان دوباره ببخشم

 ولی هنوز در حسرت این هم مانده ام

 چه سخت است چه دشوار!!!!!!




تاریخ : پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1389 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : pari

اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشد برات قصه می گویم

نمی دونم شبهای بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟؟

اما می خوام برات لالایی بگم

می خوام اینقدر بگم، بنویسم، بخوونم

تا بلاخره بگی دوباره دوستم داری

فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ

تو شبها زود می خوابی بدون لالایی

من شب ها دیر می خوابم با اشک های مهتابی

تو روزها می گی و می خندی...

من روزها می گریم و می نویسم

یادته یادته چقدر برات نوشتم تو فقط  مال منی

یادته بهت گفته بودم وجودم مال تو؟؟؟!!!

یادته چقدر برات نامه نوشتم؟؟؟

نگو نگو که یادت نمی یاد

 تو خودت بودی که می گفتی شبهای بی انتهای عشق را نباید فراموش کرد

نباید بری ومنو برای همیشه فراموش کنی

قصه بگم یا نگم برام نمی خوونی

بگم یا نگم دوستت دارم برام نمی مونی

بگم دلم برای تو فدای تو دوستم نداری

اما این بار نوشتم که بگم چشمهایم برای تو

 حالا خود انتخاب کن که میری یا میمونی؟؟؟



تاریخ : پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 | 06:02 ب.ظ | نویسنده : pari

شیشه عمر می گذرد نگاه سرد یک کودک

 تنها کودکی که بر لبه باغچه آرزوهایش نشسته

باغچه ای که روزی شاداب و سر زنده بود

 پاییز سرد زندگی و سبزی را از آن ربود

حال این کودک  ماند و آرزو هایش و یک باغچه

 باغچه ای  که حتی علف هرز سبزی نیز در آن یافت نمی شود

 کودک به انتظار می نشیند  

تا شاید روزی دوباره بهار بر او و باغچه اش زندگی دوباره بخشد

 اما غافل از اینکه شیشه عمر میگذرد 

 و هر روز شکننده تر می شود

 او هنوز امیدوار است امید بر روزهای آینده

امید به بهار دوباره ایی که خدایش خواهد فرستاد

زندگی را از این کودک و باغچه اش باید آموخت  

 

 



تاریخ : پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : pari

این شعر رو تقدیم میکنم به داداشم که الان ازم خیلی دوره

ولی خیلی دوستش دارم 

به تو تقدیم میکنم تمام احساسات درونم را

که مشتاقانه تو را طلب می کنند

به تو تقدیم می کنم لحظه لحظه های دلتنگی ام

را که به وسعت تمام روزهای است که با تو سر کردم

وبر تو تقدیم میکنم عشق را که در تپشهای قلبم

و در اشتیاق چشمان همیشه منتظرم یافتم

این ارزشمند ترین هدیه من به توست

گوشه ای از قلبت پناهش ده

وبا خورشید مهربانی ات نگهبانش باش

همیشه در خاطرم خواهی ماند ...

همیشه عزیزم.........



تاریخ : دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389 | 06:36 ب.ظ | نویسنده : pari

خاک سرد و آب سرد من میروم و خاطراتم رو با خود می برم

 می دانم بعد از من خاطراتم برایت بی ارزش خواهد بود

 فراموش کردن را به خوبی میدانی

ما انسانها  از ارزش همدیگر غافلیم

تنها پس از مرگ هست که به یاد می آوریم

کسی نیز در کنار ما بود اما این به یاد بودن بسیار دیر است

و در کنار دیر بسیار زودگذر هم است

 یاد را فقط برای چند روز به خاطر داریم

دوباره روز از نوع وزندگی جدید را از نوع آغاز میکنیم

 بله خاک سرد است و روزگار گذرا

 روزگار بازیگریست بسیار ماهر

بیادآور فراموش شدگان را

 نگذار مرگ فاصله ای باشد

 بین تو و آرزوهایت

 



تاریخ : دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : pari

دوست دارم برای بار دیگر از تو بنویسم از تو که همه خوبی ها و زیبایی ها مال توست دلم از درد به آه آمده  ناله ها و گریه های پنهانی هم دیگر اپری ندارد

دیگر مرحمی برا ی تسکین دردهایم ندارم تیرگی زندگی هر روز بیشتر میشود

ساحل زندگیم مملو از امواج خشمگین گشته چهره ها را از یاد برده ام

تنها دلخوشیم خاطره های تلخ و شیرین است

 شاید اشتباه باشد ولی در انتظار مرگ نشسته ام !!! 

 

 

 

حال میخواهم به تو بیاندیشم میدانم مرا فراموش نکرده ای

مرا که اینگونه هستم بپذیر پناهگاهی برای تنهایی هایم باش

سدی در مقابل غم هایم موج شادی برایم باش جان بی روح مرا جانی دوباره ده

میدانم که زندگی و مرگ از آن توست

به فریادم برس خداوندا که اگر هم فنا شوم با یاد تو فنا شده باشم

در این گرداب زندگی اسیرم در میان امواج سهمگین دست و پا میزنم

هر چه پیش میروم از زلالی این گرداب کاسته می شود

کم کم بوی بغض را حس میکنم بوی خیانت..... بوی نامردی....

دیگر از مرداب و گرداب خبری نیست هرچه هست به جز خونابه و چرک آبه

و چیزی درمیان نیست

تاریکی مطلق حکم فرماست چه کنم چگونه راهم را بیابم؟؟

 بدنبال  یافتن راهی هستم راهی برای نجات!!!

 آیا راهی هنوز مانده ؟؟؟؟؟

نمیدانم امیدم را از دست داده ام ؟؟؟؟

 به کدامین امید به انتظار بنشینم؟؟؟؟ 

 اگر امیدی مانده باشد؟؟؟؟!!!!



تاریخ : دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389 | 06:21 ب.ظ | نویسنده : pari

تنهایی عشق در عشق تو تنها بودم 

چون جوانی که دیده به عشق می گشاید 

و از جوانی خود سر مست بودم  

و سرا پای تو را غرق بوسه می ساختم  

این داستان گذشته ایست که هرگز فراموش نمی کنم پرندگان هستند 

تا من و تو برایشان دانه های کلمات بریزیم 

 پرندگان هستند تا  

من و تو عشق را فرا موش نکنیم 

 صادقانه می گویم دوستت دارم



تاریخ : دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389 | 06:21 ب.ظ | نویسنده : pari

سرنوشت


انگار که نفرین شده ام به چه گناهی نمیدانم!!

 سرنوشت برایم بازی ها دارد با دل خسته من

 اسیر نفس اوشدم و چه آسان تحقیرم میکند

 سردرد امانم نمی دهد چشمانم به سیاهی میرود همه جا تاریک است

خاک مرده بر سرایم ریخته اند

ندیدن را از یاد برده ام شادی با من غریبه است و چه دورمی بینمش!

 سکوت مطلق دست نیافتنی میماند اما دلم عجیب سنگین است

 حال میتوان گریست نه؟؟؟

صدای سکوت است که می آید

 و من تنها نشسته ام با بغضی در سینه ام توان شکستن ندارم

  


 

 شاید هم نمی خواهم بشکنمش مدتهاست که با من است

 دامنی میجستم که شانه های او ها های اشک ریزم

 می خواستم آنجا سر در پناهم باشد

 و گریه سردهم اما افسوس اشکهایم انگار خریداری ندارد

 و ظلمت شب است که بر خانه ام حکم میراند

  کور سوی امیدی میبینم یا که شاید توهمی بیش نیست

 دنیا با من غریبه است 

 وشب سهم من است از تمام روشنایی ها



تاریخ : دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : pari

کسی نداند که چقدر غمگینم کس نداند که دلم پر خون است

کس نداند که دلم سوخته است کس نداند که ندارم یاوری

کس نداند که ندارم همدمی

 روزها از پی هم میگذرند

 کس نداند که نخواهم زندگی / زندگی بی تو برایم درد است

                                               هر دردش چون  نیزه ای بر قلب من

 هر دمش چون شعله ای بر جان من

 زندگی بی تو برایم سخت است

 زندگی بی تو برایم درد است

تیرگی را دوباره احساس خواهیم کرد

 سیاهی و ظلمات دوباره خواهند آمد  

 


 

شب ظلمت را چگونه به صبح خواهیم رساند

حتی ستاره ای در آسمان پدیدار نیست

 کوچکترین روشنایی هم قدرت و جراتی

 برای نمایان شدن ندارند ترس و دلهره بر شهر حکمفرماست

 صداهای خاموش گشته زبانهای بسته و چشمهای نابینا

 دیگر چیزی برای ما نمانده چطور باید گذراند

  تا شاید روشنایی دوباره پدیدار شود..........................



تاریخ : شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1388 | 06:32 ب.ظ | نویسنده : pari

دلتنگم از دوریت دلتنگم از اینکه چرا نمی آیی تا کی باید چشم به جاده بدوزم

دلتنگم از یاس ها و داوودی ها که نمی توانند برای آمدنت کاری بکنند

تا کی باید نظاره گر اسمان باشم تا دوری تو را در میان ستاره ها بیابم

با آمدنت روزها زندگی شب های دلواپسی ساعت های به انتظار نشسته

وامیدهای روشن را بیاور باز همم چشم ه راهت می نشینم

شاید از عابری که روزی از کوچه پس کوچه های قلبت عبور کرده یادی کنی

شاید از کبوتری که روزی از لبه پنجره ی نگاهت دانه ای برچید سراغی بگیری

هنوز سردرگم روزهای بی توام



پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 40389

پیچک