X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : pari

سلام دوستان خوب هستین بلاخره دورو برم خالی شد تونستم بیام اینجاو و یه پست بزارم

11 اردیبهشت بلاخره اونروز فرارسید روزی که من با تمام وجود منتظرش بودم و واسه این روز خیلی دعا کردم بلاخره خدا دعاهامو شنید دوتا عاشقو به هم رسوند از خدا به خاطر این همه لطف و کرمی که در حق من داشت هر روز شکر میکنم خب بگذریم بلاخره  من و مهدی 11 اردیبهشت برای یه عمر با هم بودن محضر رفتیم دوستان جای تک تکتون خالی بود هیچ وقت اونروز از یادم نمیره روزهای طلایی یه انسان تو عمرش همین روزها میتونن باشن. همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که خودمم نفهمیدم چی شد چطور شد که با کسی که انقدر دوستش داشتم و دارم ازدواج کردم الانم باور نمیکنم فکر کنم این یه معجزه باشه اره یه معجزه درست زمانی که داشتم ازش ناامید میشدم و دنبال راه چاره ای بودم که اونو از ذهنم بیرون کنم خدا یه معجزه ای کرد و به جای اینکه اونو از ذهن و دلم درش بیارم کاری کرد که تا اخر عمرم اونو عشقشوتو دلم داشته باشم خدایا هزاران شکر............... چقدر خوبه که ادم با کسی که دوستش داره و دوسم داره ازدواج کنه و باهاش یه زندگی نو بسازه یه خانواده هرچقدر بگم باز نمیتونم همه ی احساست درونمو بهتون بگم خودتون باید تجربه کنین و ببینین چقدر شیرینه. بگذریم اونروز کل فامیلمون تعجب کردن هیچ کس تصورشو نمیکرد که من ازدواج کنم اونم با شخص اشنایی که کل فامیلای بابام میشناختنش البته فامیلای اونطرفم تصور نمیکردم مهدی ازدواج کنه اخه هی به همه میگفته 40 سالگی ازدواج میکنه بلاخره اقا هنوزم که هنوزه هم فامیلای اون (حتی خواهراش) و هم فامیلای ما میگن شماها با هم دوست بودین باورشون نمیشه من و مهدی هیچ رابطه ای با هم نداشتیم فقط از دور همدیگرو میخواستیم البته بهشون حق میدم زوجی که تو عرض نیم ساعت چنان با هم صمیمین که انگار سالها با هم بودن شک برانگیزه اخه چیکار کنیم دست خودمون نیست دیگه سرتونو به درد نمیارم هر چقدر بنویسم نمیشه کل ماجرارو تعریف کرد دوستان همتونو به خدا میسپارم شاد باشین تا پست بعدی خداحافظظظظظظظظظظظظظ 


اینم عکس حلقه هامون (محضر)






پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 45815

پیچک